پست 0168
چهارشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۹، ۱۱:۵۰ ق.ظ
درد ِ مرا
تازه میکند شعر
و باران
شورابی است زخم های کهنه را
چشم میبندم
به عمد
بر شهوت نوشتن ات
...
گذری نخواهد بود خیالت را
به کویر خیالم
آری یار
دیریست که آرزوی معجزه را
به گور سپرده ام
در کنار طپش های قلبی گنگ
سکوت بر لبانم تار بسته
و اندوه
بختک تمام خواب هایم شده است
..
زبان نخواهد گشاد
قلم
حتی اگر ببارد
باران
حتی اگر ببارد عشق
.
پیرهنم به پاییز سپرده ام
گیسوانم را به زمستان
و
دیگر بهاری نخواهد بود
تقویم بی تابستان مرا
ذهن خالی
۹۹/۰۴/۰۴
چشم میبندم به عمد بر شهوت نوشتنات...
خیلی خوب بود
یاد محمدرضا عبدالملکیان افتادم که گفت: