سکوت ،
و خودت را میشنوی
برکه ای میشوی
بر پوست خنک ات
می درخشد ماه
و سنجاقکی
آب مینوشد بی ترس
سکوت
جهان را تسلیم تو میکند
بی جنگ
بی خونریزی
بی رنج
ذهن خالی
سکوت ،
و خودت را میشنوی
برکه ای میشوی
بر پوست خنک ات
می درخشد ماه
و سنجاقکی
آب مینوشد بی ترس
سکوت
جهان را تسلیم تو میکند
بی جنگ
بی خونریزی
بی رنج
ذهن خالی
و سکوت
دلبری ست
اسیر دیو کلام
...
از چشمهایم بخوان
خواندنی ها را
..
تن ام لمس شده است
احساس را
.
سکوت احساس
در تن سنگ
ترک می خورد
بی هیچ صدا
ذهن خالی
علاقه ی عجیبی به شکستن اش داریم .
وجودش آزارمان می دهد .
شاید چیزی را یاد آورمان میشود .
نیستی را !
سکوت برای ما یادآور نیستی است . نیستی که میخواهیم با کلمات جان اش ببخشیم ...
و این اشتباه از آنجا نشات میگیرد که ما توهم مرکزیت هستی را داریم . خود را اشرف مخلوقات می دانیم و به خورد ذهن خودشیفته ی ما داده اند که ما یکدانه ی کائنات هستیم و بهانه ی خلقت ...
سکوت را میشکنیم تو توان شنیدن صدایی غیر از صدای خودمان را نداریم . نه از آن جهت که گوش هامان فرکانس های بالا و یا پایین را نمی توانند بشنوند . دلیل آن کور بودن گوش هامان ...دلیل ان کر بودن دل هامان ...دلیل آن انزجار از وجودمان است .
شاید میپرسید چطور میشود هم خودشیفته باشیم و هم منزجر ؟
پاسخ من این است :
خودشیفتگی ما راه فراری است از این انزجار .
او شکستن سکوت نیز !