جان بر کفان مترو سوار
در پی لقمه نانی
آغشته به خون خویش
صبحگاهان
شامگاهان
می دوند
بی هیچ رسیدنی
...
نه نانی
نه مانده در تن
جانی
گلو پر از تک سرفه های کویر
سینه ، قفس _تنگ_نفس
تکیده
بی رمق
دست ها خالی
سفره ها خالی
..
جای شان خالیست
چشم_ خانه شان خالیست
.
آن سو تر
دور دور علی بی غم ها
بر کف بزرگراه های شهر درد و دود
دهان بندها
بسته بر گوش هاشان
خوش و خندان میخوانند
ای نااهلان
ای کمر بستگان به قتل خوش
بمانید در خانه
بمانید در خانه
آنان که نبرده اند هیچ بویی
ز انسانیت و مردم مداری
آنان که نکرده اند هرگز مترو سواری
آنان که سیر نمیشود
چشم و دل _حساب های بانکی جهانخواری شان
آنان که مرگ را
به تن خویش راهی نمی دانند
چه خبر دارند از حال خراب مردمان مترو سوار
ذهن خالی