سالهای عمر خود را که به پلک بر هم زدنی می ماند صرف این خیال دل انگیز کردم که عشق یک حس دو طرفه است و از بودنش خرسند و از نبودنش چه غمگین بودم .
چه شورها و چه اشک ها
چه شادی و چه غم ها
چه مستی ها و چه هشیاری
چه ها که داشتم و نداشتم ...
این روزها که دگردیسی دیگری را تجربه میکنم خوب میفهمم که آنچه بود بین من بودم و تنم .
پای کسی در میان نبود و ای کاش زبان در کام میگرفتم و راز خود بر ملا نمی کردم .
ای کاش گوش را پنبه می کردم و راز کس نمی نیوشیدم که چنین بر خود بخندم دیوانگی را که سالها به زنجیر حماقتش اسیر بودم .
معشوق من آینه ای بود که عشق مرا بر من میتاباند که او ماه بود و من خورشید و تنم زمین ...